تبليغاتX
زندگي زيباست اي زيبا پسند . . .

زندگي زيباست اي زيبا پسند . . .

تقدیم به کسانی که دوستشان داریم و شاید دوستمان دارند

اسب و خر

اسب ها و خرها


اسبها در ابتدا خر بودهاند


بلكه از خر نيز خرتر بودهاند


اسبها خرهاي پررو بودهاند


اهل غوغا و هياهو بودهاند


اسبها كه قوم و خويش قاطرند


اهل تبليغات و عكس و پوسترند


آدمي وقتي كه پررو ميشود


گاه اسب و گاه يابو ميشود


اسب كت شلوار پوشيد اسب شد


با فرودستان نجوشيد اسب شد


اسب از نسكافهنوشي اسب شد


با ادا و شيكپوشي اسب شد


اسب شير و قهوه مينوشد خر، آب


كارِ خر از سربهزيري شد خراب


سربهزيري شد بلاي جان خر


اي پسر از سربهزيري كن حذر


خر، تواضع ميكند پس ابله است


دستش از ميز رياست كوته است


اسب شهرت يافت بار خويش بست


خر، به گمنامي دلي خوش كرده است


اي خر اي راوي اول شخص من


باز هم عرعر كن و جفتك بزن


اي خر اي داناي كلِ باربر


سمبل مردانگي از هر نظر


اي خر اي افسانه سيال ذهن


عرعرت فرياد بغض كال ذهن


جان فداي تار و پود عرعرت


زير و بم، اوج و فرود عرعرت


*


خر خيالاتي شد و عرعر نمود


خر، خيالاتي نميشد خر نبود


جفتكي زد شاد شد خنديد خر


ديگر از اسبان نميترسيد خر


ديد اسبان انتخابش كردهاند


داخل آدم حسابش كردهاند


شايد او هم چند روزي اسب شد


صاحب عنوان و كار و كسب شد


خرم و جفتك زنان و شاد خر


يك دوگا ميرفت و راه افتاد خر


خرم و خندان خر از دوران نو


نعل نو، افسار نو، پالان نو


اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر


يك دو گامي رفت و راه افتاد خر


تا بگيرد سهم خود از پول نفت


خر برفت و خر برفت و خر برفت...

 


                                                                شعر « اسماعیل امینی  »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:37  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

لی لی ...

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

 

بیا لی لی بازی کنیم                 که در هر رفتنی

دوباره برگردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:42  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

کسی چه میداند

 شاید این سیاره

جهنم سیارات دگـر باشـد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:41  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

نمی دانم چرا رفتی؟

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای                                                                                               در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت                                                                              و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی                نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم        و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،    ولی رفتی و بعد از رفتنت       باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام  از دست خواهد رفت                          کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد                   هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام                   برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد        و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :        تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم                        و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست                    و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر                       نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:40  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

وقتی که ضجّه عشق هق هق احتیاجه                 سر جنون سلامت که بهترین علاجه

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.                مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛                                       خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛                                               هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته چاه رفت؛                      طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

 و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.                در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

 اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.              او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.      

 دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

 عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:39  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مـادر***

صدا کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:38  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک می­کنند و نه به حرفی دلی را آلوده ! تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس
می ارزد، من نه عاشق هستم، نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید، من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی می فهمد...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:37  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

...

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

یار تنهایی من با من گفت

هر کجا لرزیدی

از سفرترسیدی

تو بگو، از ته دل

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:36  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:35  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

بادکنک

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:8  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

کارمندان آدمخوار

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."

 

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:55  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

تعریف زندگی در چند جمله کوتاه!؟

تعریف   زندگی   در چند جمله کوتاه!؟

دوست عزیزم!!!؟چنانچه هیچ یک ازاین جملات برایت قابل توجه نیست ازحافظه پاکش کن !!؟اما اگر فقط یک جمله تورا منقلب نمود حداقل همان یکی را برای عزیزانت ارسال کن!!؟

بی گمان بعضی از این جملات بعضی هارابا مفهوم ومعنای زندگی آشنا کرده است !!؟
:

 
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
*********************************************************
 
 
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!
 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
 
 
آسمان فرصت پرواز بلندي است.
قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي!
 
 
گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
 
 
گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!
 
 
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!
 
 
ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!
 
 
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!
 
 
پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!
 
 
روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...
اما انسانیت در حال انقراض است!
 
 
وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید!
 
 
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...
در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
 
 
حرف هایم را تعبیر می‌کردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی...
به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه می‌ساختی ...از همه چیز بهانه...
من کجای این نمایش بودم؟
 
 
علم فيزيک دروغ مي‌گويد!
براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است!
 
 
پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي
و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:44  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

تست مغز

ابتدا اینجا را کلیک کنید.

بعد دکمه استارت رو بزنید.

بعد از یک آماده باش ۳ – ۲ – ۱ بایستی جای اعداد رو

که چند لحظه نمایشداده می شه به خاطر بسپارید

و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنید!

بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس

العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می شود


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:17  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

از سهراب سپهری

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 9:5  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

تقلید

حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.

با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند

و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.

کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،

با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،

بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.

همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد

و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟

نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.

دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،

کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”

با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.

مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.

آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند

و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند.

آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.

باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.

آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند

و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر.

آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.

اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.

در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ،

مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.

آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت

و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند

و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.

آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند.

آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”

مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.

آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.

باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند

و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.

جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.

آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.

اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است.

البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند،

در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند

و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.

البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند،

برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.

برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی

و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.

باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند

و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند

خلق را تقلیدشان بر باد داد 
ای دو صد لعنت برین تقلید باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 15:33  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

رو به قبله

رفته ايم مسافرت سرراه ويرمان مي گيرد! يك سرويس بهداشتي بين راهي را نگاهي بياندازيم. بيزبيز مي رود تو جيشش را بكند اما صداي خنده اش بلند مي شود. من متعجب با خنده زوركي به كساني كه پشت در توالت صف بسته اند شرمندگي تحويل مي دهم. بيزبيز كارش را نكرده و كرده بيرون مي پرد كه مامان بيا اينجا يك چيز جالب نشانت دهم.
من هميشه از توالت هاي بين راهي مي ترسيده ام اينكه آنجا به درو ديوارش چه كشيده باشند و چه نوشته باشند هميشه برايم  رعب آور بوده است اين است كه معمولا خودم زودتر از بچه ها مي روم آن تو در و ديوار را نگاهي مي اندازم بعضاً هم شده است كه با ر‍ژ لب و مداد چشمي كه در كيف داشته ام صور قبيحه را خط بطلان كشيده باشم . اما اين بار نمي دانم چه شد كه خوش خيالي كردم بيزبيز زودتر پريد توي توالت و كار پيچ خورد.
خلاصه تا بيزبيز مي گويد: بيا تو يك چيز خنده دار نشانت بدهم آه حسرت ازنهاد بر مي كشم كه بيا تمام شد دخترك چيزي كه نبايد مي ديد را ديد.
با پاهاي لرزان در توالت را باز مي كنم تا نگاهي بياندازم حيرت مي كنم يك اتاق دو در سه است. به چه دل گشايي ! يك كاسه توالت كوچك ميان اين  اتاق بزرگ كاملا اريب رو به يكي از زواياي ديوار گذاشته اند. با خودم مي گويم : جل الخالق اين را ديگر كدام ذهن آوانگاردي اينجا نشانده؟ با اين حال كم نمي آورم به بيزبيز مي گويم : كاسه را براي اين كج گذاشته اند كه رو به كعبه نباشد.
بيزبيز مي خندد و مي گويد: يعني اگر رو به كعبه باشد خدا خشمش مي گيرد؟ مي گويم : نه دخترم ما مي خواهيم احترام بگذاريم رو به كعبه اجابت مزاج نمي كنيم . مي گويد: يعني به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي است ؟ مي گويم: به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي نيست اما ما خودمان هيچ وقت جلوي آدم هاي ديگر اين كار را نمي كنيم پس رو به سمتي كه خانه ي خدا هست هم اينكار را نمي كنيم . بيزبيز مي گويد: مامان چرا فكر مي كني چيزي كه ما  آدمها فكر مي كنيم بد و زشت است براي خدا هم بد و زشت است. يعني اگر خدا دوست نداشت كه ما پي پي كنيم اصلا براي ما چنين چيزي را بوجود نمي آورد.
مي گويم : خوب در هر صورت خيلي خوب است كه ما اين كار را رو به قبله انجام ندهيم.
گويا حرف كاملا منطقي من مجابش نمي كند بنابراين راهش را مي گيرد و مي رود و در همان حال  مي گويد:هه شرط مي بندم كه خدا كاري به كارتون نداره اگه رو به قبله جيش كنيد يا نكنيد بس كه سرش مشغول بقيه ي كارهاي بديه كه رو به قبله انجام مي ديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 18:43  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

برای دیدن وبلاگ میوه های زندگیم ...

سر بزنید به :www.moien-houra.blogfa.com

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 15:4  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

وبلاگ جدید

سلام می خوام به امید خدا ، با وبلاگ جدید  مشترک برای معین و حورا  آپدیت تر بیام

moien-houra.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 20:49  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

لطفا مطالب موضوعي را با كليك روي تصاوير زير مشاهده نماييد

  ajan.jpg maman.jpg ddd.jpg  20090707243.jpg 

Sattar_Khaan.jpg       اخبار جديد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:59  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

زندگي

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست     

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:34  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

..:: زخم عشق ::..

 


چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.   
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،    

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 13:42  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

پوزش و تعذر

دوستان بدلیل گرفتاری تا اطلاع ثانوی از بروز کردن مطالب معذورم و ملتمس دعای خیرتان هستم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 22:9  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

آخير چرشنبه (چهارشنبه سوري)

چهارشنبه سوري




يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:58  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

نخستين استاد فيزيك زن ايران در آسايشگاه سالمندان

نخستين استاد فيزيك زن ايران در آسايشگاه سالمندان


  
 
 
نخستين بانوي استاد فيزيك ايران بعد از بنيانگذاري نخستين رصدخانه و تلسكوپ خورشيدي تاريخ نجوم ايران ، فارغ التحصيلي از دانشگاه سوربن پاريس و 30 سال تدريس در دانشگاه هم اكنون با خيالي آسوده و خاطراتي خوش بر روي تخت آسايشگاه سالمندان ، تنها افتخار خود را تربيت دانشجويان موفق (استادان امروز) مي‌داند .
 
آلينوش طريان در سال 1299 در خانواده ارمني در تهران متولد شد . وي در خرداد سال 1326 با درجه ليسانس فيزيك از دانشكده علوم دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل و در مهرماه همان سال به سمت كارمند آزمايشگاه فيزيك دانشكده علوم استخدام شد و يكسال بعد به عنوان متصدي عمليات آزمايشگاهي در دانشكده علوم منصوب شد .
 
پس از تلاش بي‌نتيجه براي متقاعد كردن استادش (دكتر حسابي) براي كمك به اعزام وي به خارج از كشور ، با هزينه شخصي خود به بخش فيزيك اتمسفر دانشگاه پاريس رفت .
 
دانشنامه دكتراي دولتي را از دانشگاه علوم پاريس در سال 1956 ميلادي(1335 شمسي) دريافت كرد و به دليل خدمت به كشورش پيشنهاد كرسي استادي دانشگاه سوربن را رد كرد و به ايران بازگشت و با سمت دانشيار فيزيك رشته ترموديناميك در گروه فيزيك مشغول به كار ‌شد .
 
در سال 1338 دولت فدرال آلمان غربي بورس مطالعه رصد‌خانه فيزيك خورشيدي را در اختيار دانشگاه تهران قرار داد و وي براي اين بورس انتخاب شد و از فروردين سال 1340 به مدت 4 ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ايران بازگشت .
 
3 سال بعد در تاريخ 9 خرداد 1343 به مقام استادي ارتقا پيدا كرد و بدين ترتيب او اولين فيزيكدان زن است كه در ايران به مقام استادي رسيد .
 
در تاريخ 29 آبان سال 45 عضو كميته ژئو فيزيك دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال 48 رسما به رياست گروه تحقيقات فيزيك خورشيدي موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فيزيك خورشيدي كه خود وي در بنيانگذاري آن نقش عمده‌اي داشت ، فعاليت خود را آغاز كرد .
 
وي كه اولين كسي بود كه در ايران درس فيزيك ستاره‌ها را تدريس كرد ، در سال 58 تقاضاي بازنشستگي داد و به افتخار بازنشستگي نائل شد .
 
 
 
 
 
 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 15:12  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

خوشبختي

خوشبختی
 
 
به نام خدا
My Wife Navaz Called,
'How Long Will You Be With That Newspaper?
Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
 
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
 
Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.
 
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
 
My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
 
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.
 
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
 
Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.
 
آوا دختری زیبا و برای   . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 8:25  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

جمعيت توركان ايران چقدر است؟

 جمعيت توركان ايران چقدر است؟ :

منبع : http://www.traxtorchi.ir/plugins/forum/forum_viewtopic.php?103.last


بر اساس اطلاعات منبع زبانشناسيWWW.ETHNOLOGUE.COM] SIL ]تركيب جمعيتي ايران در سال 1998 به صورت زير بوده است:
جمعيت كل ايران بر اساس آمار دولتي: 65758000
متكلمين زبان توركي آذربايجاني

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:31  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...

از وبلاگ علی برداشتم :

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

خداوند فرمود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 11:13  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

ولنتاین یا سپندارمذگان ؟؟

چند سالی است که روز 25 بهمن (14 فوریه) معنای خاصی برای بسیاری از جوانان پیدا کرده، وقتی به تقویم میلادی مراجعه می کنیم با عبارت ولنتاین (روز عشاق یا روز عشق ورزی) مواجه می شویم.

روز والنتاین (به انگلیسی: Valentine's Day) (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه) است که در بعضی فرهنگ ها روز ابراز عشق است.

روایتهای مختلفی دربارۀ تاریخچه این واقعه وجود دارد که مشهورترین آن بشرح زیر است:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:38  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

این مطلب را كه بخشی از یكی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است دوستی كه به ما لطف زیادی دارد برایمان فرستاده و توصیه كرده كه همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی كه با هم و در كنار یكدیگر ‌ بخوانند. برای دوست عزیزمان آرزوی خوشبختی و همراهی همیشگی می‌كنیم و این نامه را به همه زوج‌های ایرانی تقدیم می‌كنیم. 
نادر ابراهیمی(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران - ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ، تهران )، داستان‌نویس معاصر ایرانی است 
او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:7  توسط عباس نظري Abbas nazari   | 

من مي دونم به چه شكلكي نگاه مي كردي

يک عدد از 0 تا 99 را انتخاب نماييد .
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:2  توسط عباس نظري Abbas nazari   |